سپید‌خوانی

فکر میکنم چه باید نوشت میان این همه بیداد و قساوت؟ از چه باید نوشت؟  اما مهم نیست. مهم این است که بنویسی. مهم کلمه ها هستند. کلمه های من که تنهایی ام  رج میزنند و کلمه های ما که به هم پیوندمان میدهند تا از آن چیزها که در بندمان کشیده سخن بگوییم.                                                                                        اینکه عمری حتا واژه هایمان را در قفس کرده اند چیز تازه ای نیست. اینکه ما دوریم و بیگانه و غریب در این دیار اینکه دیوارها مرزها و محدوده ها جای خنده و آزادیمان را تنگ کرده اند و هر روز تنگ تر...  این سرزمین ماست دیاری که در آن بالیده ایم و ریشه داریم و اینها کلمه های ما هستند تنها چیزی که میان این همه مرز و دیوار ما را به هم پیوند میدهند. باید به کلمه هایمان کلمه های مقدسمان پناه ببریم تا ویران نشویم تا بتوانیم ببالیم و هر روز متولد شویم. باید با کلمه هایمان ویرانه ها را بسازیم.                                                                                                   

کلمه مقدس عشق، کلمه مقدی آزادی، کلمه مقدس ذوست... و دست... دستهایی که برای ساختن و برای رویاندن بی تابند دستهایی که از بیهودگی هراسانند دستهایی که به هم میپیوندد و اوج میگیرند سرانجام.

 

نوشته شده در یکشنبه ۱۸ امرداد ۱۳۸۸ساعت ٧:۱٤ ‎ب.ظ توسط سپیده رضاپور نظرات () |

مدتی است زندگی روزانه ام در خوابهایم ادامه پیدا میکند. صبحها وقتی که چشم باز میکنم چیزهایی مربوط به روز گذشته به یادم می آید که نمیدانم واقعا در روز اتفاق افتاده اند یا آنها را شب در خواب دیده ام. همه فکرهای روز در خواب شب ادامه می یابند و آنقدر فکر میکنم این روزها که سرم به یک وزنه یک تنی تبدیل شده...

 

نوشته شده در دوشنبه ٢٢ تیر ۱۳۸۸ساعت ٦:٢٥ ‎ب.ظ توسط سپیده رضاپور نظرات () |

سعی میکنم خوب باشم سعی میکنم آرام باشم. هی نهیب و نهیب است که به خود میزنم این روزها. وقتی برای تلف کردن باقی نمانده باید بلند شوم و خود را بتکانم دو سال است که زیر این گرد و غبار مانده ام که مدفون شده ام که که که...                                                  

هر جا که پا میگذاری چشمهای آدمها را سرخ و دستهایشان را لرزان میبینی.  دلت نمیخواهد اینگونه باشند دلت نمیخواهد اینگونه باشی اینگونه باشیم و اینگونه بپاشیم از هم. نمیدانم انگار صبر است تکلیف همه مان بر این همه هجوم و هتک حرمت و وحشیگری                                                                                  

اما ما تمام نمیشویم ما به پایان نمیرسیم  هر قدر هم که تلخ باشیم هر قدر هم که تلخ باشد روزهایمان و روزگارمان                                                                                           باید بلند شوم و خود را بتکانم  فرصت زیادی باقی نمانده  زندگی ام به نظاره ایستاده که تکلیفش را روشن کنم و فقط چند ماه وقت دارم. باید بلند شوم 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٦ تیر ۱۳۸۸ساعت ٧:۱۱ ‎ب.ظ توسط سپیده رضاپور نظرات () |

اگر نه باده غم دل ز یاد ما ببرد

نهیب حادثه بنیاد ما ز جا ببرد

اگر نه عقل به مستی فروکشد لنگر

چگونه کشتی از این ورطه ی بلا ببرد

فغان که با همه کس غایبانه باخت فلک

که کس نبود که دستی از این دغا ببرد

نوشته شده در شنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت ٩:۳۸ ‎ب.ظ توسط سپیده رضاپور نظرات () |

حساسیتهای من همیشه به ضعف تعبیر میشوند. هر وقت که فاجعه ی در حال وقوع  را حس میکنم و میلرزم و پیش از همه شقیقه هایم پیشانی ام و چشمهایم شروع به لرزیدن میکنند ضعیف قلمداد میشوم . اما فاصله ها بین آنچه هست و آنچه باید باشد آنقدر زیاد  و آنقدر عمیق اند که نمی توانم نلرزم و این لرزیدنم فروریختنم، سردردها و تشنج ها و تهوع هاست که دلم میخواهد همه ی زندگی را با هم بالا بیاورم. شاید اگر چشمهایم را ببندم گوشهایم را بگیرمو به این همه وهن و این همه ویرانی بی اعتنا باشم دیگر ضعیف پنداشته نشوم.   

نوشته شده در دوشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ توسط سپیده رضاپور نظرات () |

نمی دانم چه چیز می توانم بیابم این روزها تا کمی آرامم کند. انگار هیچ چیز نیست و هیچ وقت نبوده. چرا ما اینگونه پاشیدیم و فروپاشیدیم؟ چرا هیچکس نمانده حتا که بشود با او حرف زد؟ چرا این خطها این سطرها و این کلمه ها هم به هم نپیوستند مارا؟ چقدر کاسته شدیم و دریغ... و چقدر دیگر؟ چقدر باید پرداخت برای رشد این مکعب  سیمانی؟ روح و جسم و تن و روانمان... مغزم آماس کرده به قول دوستی کاردستی شده ایم. کاردستی هایی از جنس کاغذ و مقوا که چه راحت خراب می شویم         

مچاله شو به جوی آب شو روان عدد بده                                                            

زباله شو به گوشه ای غمین هزار ساله شو عدد بده

  

نوشته شده در دوشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت ٧:٢٦ ‎ب.ظ توسط سپیده رضاپور نظرات () |

کدام قله کدام اوج؟ به من چه دادید ای واژه های ساده فریب/ و ای ریاضت اندام ها و خواهش ها/ اگر گلی به گیسوی خود میزدم از این تقلب از این تاج کاغذین که بر فراز سرم بو گرفته فریبنده تر نبود؟...

گیسویم را به گلی می آرایم، اینجا کسی نیست، عریان میشوم، زن نیستم ناگهان.  همه چیز دورم میکند از خود میرباید مرا از من... و از تو.  آب میشوم و در فنجان چایت فرو میروم تا بمانم  مینوشی ام تلخم  کم میشوم مدام. در معرض نگاهت مدام کاسته میشوم و خواهش...

روی خوابهایم راه میروی، آمده ای خوابهایم را پریشان کنی. مردی در خوابم به دیدارت آمده سیاه پوش است با ساتوری در دست. بر دستهایش لکه های خون است از سلاخی آرزوهایم باز می آید. کلمه هایت را به اینجا بیاور و مرثیه ای بی پایان بگو در مرگشان.    

   

نوشته شده در جمعه ٤ اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت ۸:٠٢ ‎ب.ظ توسط سپیده رضاپور نظرات () |

 دستهایم انگار موجودیتی مستقل از من یافته‌اند بی‌آنکه من بخواهم می‌لرزند بی‌آنکه من بخواهم می‌نویسند می‌‌چرخند...

 تاب ندارند دستهایم بی‌قرارند بلاتکلیف مانده در تعلیقی بی‌پایان... محزونند دستهایم پیشانی‌ام را دوست دارند و سرم را وقتی که دردهای جانکاه هست و سر به دیوار می‌کوبم. ببین دست‌هایم را! همه‌اش سعی میکنم با این دستها به همه‌چیز شکل بدهم سامان بدهم به همه‌چیز. سعی می‌کنم بسازم شاید همه‌ی هستیم در این دو دست خلاصه می‌‌شود. امروز نگاه می‌کردم به دستهایم تمام رگها برجسته بودند و خیلی خیلی آبی و آنقدر عریان که به وحشتم انداختند. با عریانی این دستها چه کنم؟ با این همه بلاتکلیفی؟ با این همه عشق و با این همه مرگ؟ عاطل و بیهوده مانده‌اند دستهایم. حتا جوانه‌ای نمی‌روید در کف خشکشان

نوشته شده در چهارشنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٧ساعت ٩:٢٥ ‎ب.ظ توسط سپیده رضاپور نظرات () |


Design By : Night Skin